تبليغاتX
افروغ شب
متأسفانه و بنا به دلايلي، از درج كليه ي مطالبم در اینجا خودداري می كنم .

از این پس تنها در یک وبلاگ دیگر و با مطالب روز در قالب طنز، امور می گذرانم. آدرسش هم مهم نیست. بگردید، پیدایش می کنید...!

يادداشت حاضر، در صفحه شبنامه روزنامه اعتماد ملي به طبع رسيده. لذا درج مجددش در اين وبلاگ را بلا مانع مي دانم.

چند توصيه ي ايمني براي سفر با هواپيما

 اگر قصد انتخاب هواپيما به عنوان وسيله ي نقليه را داريد، بايد به نام شركت سازنده ي هواپيما دقت كرده و در صورتي كه قسمت پاياني عنوان آن با چيزهايي مانند «...اوف»، «...اوفسكي» و يا «...ويچ» تمام شود، حتماً موارد زير را رعايت كنيد: ... (ادامه مطالب)

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط میلاد خوشخو در ساعت 7:24 بعد از ظهر | لينک ثابت |

قسمت آخر

چه دردسرتان دهم كه آن چند ماه هم گذشت و وقت برداشت گندم رسيد. در طول اين مدت فقط گاهي جمال مي آمد جلوي قهوه خانه و از مذاكرات جديدش حرف مي زد. كه ما قهقهه سر مي داديم و حتي اگر خيلي كيفور مي شديم، همه با هم دست مي زديم و سوت مي كشيديم. عيناً مثل تماشاگراني كه از ديدن شامورتي بازي هاي دلقك هورا مي كشند! البته مدتي بود جناب كلانتر از خستگي كار مي گفت و افسوس مي خورد از فقدان يك مشاور يا قائم مقام مطمئن براي كمك در انجام مسئوليت هاي سنگين!!! ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط میلاد خوشخو در ساعت 3:56 بعد از ظهر | لينک ثابت |

قسمت چهارم

دو سه روز بعد، شيخ همان چوپان مافنگي را فرستاد تا پيغامش را برساند. كل حرفش اين بود كه اهل و عيالش را فرستاده به گرمابه و آنها دست از پا درازتر برگشته اند. و همه ي تهديدش اينكه اگر بار ديگر از استحمامشان ممانعت شود، كاملاً بر طبق موارد ذكر شده در قرارداد شماره ي يك عمل مي كنند...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط میلاد خوشخو در ساعت 7:15 بعد از ظهر | لينک ثابت |

قسمت سوم

 شروع ماجرا همین بود. کش هم نداشت.البته تا وقتی بزرگتر دهمان زنده بود! وگرنه زیر جلد قضیه جنب و جوشی جریان داشت که بعد از وفات صاحبمان مثل دمل چرکی بیرون زد. اولین طلیعه اش هم مربوط می شد به پارسال. بد نیست اتفاقات مربوط به آن روز را تعریف کنم تا بدانید بعضی وقت ها خنده ی بیجا و بی خیالی چقدر گران تمام می شود و عاقبتش چیست!...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط میلاد خوشخو در ساعت 8:47 بعد از ظهر | لينک ثابت |

قسمت دوم

 مرحوم پدرم بيست و پنج سال كدخدا بود. تا همين دو سال پيش كه عمرش را داد به شما. در اين بيست و پنج سال هرجا مسأله اي پيش مي آمد و هركس مشكلي داشت، اول همه ي نگاه ها به سمت كدخداي بيچاره بود. كم كم داشتند خدا بيامرز را با آچار فرانسه اشتباه مي گرفتند! فكركنم همين بود كه باعث شد هميشه همه چيز كنترل شده باشد و هيچوقت بحران شديدي گريبانمان را نگيرد. اما حوادث تلخي كه بعدها دامنگيرمان شد، پنج سال پيش تخم نحسش را در تار و پود ده افكنده بود. برگرديم به همان سال...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط میلاد خوشخو در ساعت 5:20 بعد از ظهر | لينک ثابت |

 قسمت اول

بيراهه نبود كه گذارمان به حوزه ي استحفاظي شيخ رسيد. چون قدمي نبود كه از قدم برداريم و در دايره ي مذكور نباشد. البته بماند كه چرايش را نفهميديم و كاشف به عمل نيامد كه نيامد! ولي چونش همان بود كه آورديم!...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط میلاد خوشخو در ساعت 4:18 قبل از ظهر | لينک ثابت |
اصغر کوچولو، اسباب بازی ها و عروسک هایش را خیلی دوست داشت. همه ی دوستانش می دانستند که چه کلکسیون بزرگی از مجسمه های کوچک و دوست داشتنی جمع و جور کرده. با اینکه اصغر به همه ی اسباب بازی ها علاقه داشت، جانش بود و عروسک های چوبی!...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط میلاد خوشخو در ساعت 4:12 بعد از ظهر | لينک ثابت |

زندانی

 

*گذری بر لمپنیسم و سانتیمانتالیسم دانشگاهی*

 

بعد از یک ترم مرخصی، دوباره برگشته بودم دانشگاه. دوباره همان محیط و همان حال و هوا. با خستگی ای که از شب قبل در تنم مانده بود، بعید به نظر می رسید، به موقع در کلاس هشت صبح حاضر شوم. هشت- نه ساعت روی صندلی خشک و خسته کننده اتوبوس نشستن و خیره ماندن به جاده، که کم چیزی نیست!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط میلاد خوشخو در ساعت 12:42 بعد از ظهر | لينک ثابت |

کاریکاتور می کشند؟... بگذارید بکشند!

مطلب می نویسند ؟... بگذارید بنویسند!

فیلم می سازند؟... بگذارید بسازند!

که چه؟...که می دانند مقابله به مثل در کار ما نیست! پشتشان گرم است به ادب نویسندگان و خوانندگان و نقاشان و خلاقان ما که ماشاءا... ذره ای از صراط مستقیم منحرف نمی شوند، و پایشان نمی لغزد که خدای نکرده از اصول فاصله بگیرند!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط میلاد خوشخو در ساعت 12:36 بعد از ظهر | لينک ثابت |

 

از صعود تا فرود

 

قسمت اول

ساعت حدود نه- ده صبح بود که رسیدیم فرودگاه جده. مىخواستیم برگردیم. در بین راه مکه تا جده، تمام وقت مدیر کاروانمان نگران بود که اگر ذره ایی دیر کنیم، ممکن است شرطه های عرب دیگر تمایلی به راه انداختن کارمان نداشته باشند. راست مىگفت بنده خدا. به یاد آن بلبشو، هنگام آمدن افتاده بودم که وقتی در فرودگاه مدینه مىخواستند گذرنامه ها را چک کنند، چه اتفاقاتی رخ داده بود!...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط میلاد خوشخو در ساعت 7:9 قبل از ظهر | لينک ثابت |
     قسمت دوم

با این پیش زمینه های ذهنی بود که وارد فرودگاه جده شدم. دوباره شرطه های فرودگاه و چهره های مبهوتشان با دهان نیمه باز! البته مدیر کاروان از دیدن همین قیافه ها هم خیلی خوشحال شده بود؛ چون هنوز سر کارشان بودند! برای وارد شدن به سالن انتظار، اول باید تحت بازرسی بدنی قرار مى گرفتیم. از آنجایی که به تعداد مسافرین شرطه وجود نداشت، پس حتماً باید کارها به نوبت انجام مىشد. بله؛... دوباره باید صف مىبستیم و این، خاطرات خوبی را در ذهنم تداعی نمى کرد...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط میلاد خوشخو در ساعت 3:58 بعد از ظهر | لينک ثابت |

 

اجباری

 

آقای نظام زاده، یک سرهنگ نمونه ارتش بود. در هیچ مجلسی بدون مدال هایش ظاهر نمی شد. هرگز کسی ندیده بود که خط اتوی لباس های تشریفاتی اش محو شود. هر روز در ساعت معینی از خواب بیدار می شد. به قول همسرش، ساعت دیواری بزرگ خانه، باید دقیق بودن را از او یاد می گرفت. البته اهل منزل همیشه از این وضعیت راضی نبودند. مثلاً دو پسر جوان آقای نظام زاده، مدتی بود که دیگر سلسله مراتب را رعایت نمی کردند و حتی اگر بعضی وقت ها مادرشان آرامشان نمی کرد، ممکن بود عملاً لب به اعتراض باز کنند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط میلاد خوشخو در ساعت 12:44 بعد از ظهر | لينک ثابت |

پنجره

 

اتاق محقری بود. تمام دارایی چهار دیواری از دنیای اطرافش، فقط یک در بود و یک پنجره و رنگی پریده بر زمینه دیوار که به نظر زمانی سفید بود و حالا خاکستری شده بود؛ شاید از جور زمانه ! ولی همچنان به صاحبش وفا کرده بود.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط میلاد خوشخو در ساعت 12:45 بعد از ظهر | لينک ثابت |

به نام خدا

 

مقدمه

 

و چون به آنان گفته شود:«از آنچه خدا نازل كرده است پيروي كنيد»؛ مي‏گويند:«نه‏، بلكه از چيزي كه پدران خود را بر آن يافته‏ايم‏، پيروي مي‏كنيم‏.» آيا هرچند پدرانشان چيزي را درك نمي‏كرده و به راه صواب نمي‏رفته‏اند [باز هم در خور پيروي هستند]؟ / سوره بقره، آیه170

هدف : نوشتن ، وسیله : نوشتن / ( تایید شده توسط : *ماکیاول* )

نوشته شده توسط میلاد خوشخو در ساعت 12:54 بعد از ظهر | لينک ثابت |